الشيخ أبو الفتوح الرازي
378
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
لكن نأخذهم على صلاح قلوبهم ، ما مردان را به صورت ننگريم و لكن ايشان را به صلاح دل نگريم . اشمويل ، إيشا را گفت : تو را فرزند دگر هست ؟ گفت : نه . جبريل آمد كه دروغ مىگويد . پيغامبر گفت : چرا چونين گويى ؟ خداى تعالى مىگويد كه : تو دروغ مىگويى . گفت : خداى [ 338 - ر ] راستيگر ( 1 ) است ، من دروغ مىگويم ، مرا پسرى است كهترين فرزندان است براى آن كه كوتاه است و حقير است ، شرم داشتم كه مردمان او را بينند داود نام است . خود ( 2 ) در ميان مردم نيارم او را . او در كوه گوسپند ( 3 ) مىچراند . و داود - عليه السّلام - مردى بود كوتاه و حقير ، و زرد روى و بيمار شكل ، ازرق چشم ، اندك ( 4 ) موى . طالوت گفت : ما برويم و او را ببينيم . برفت با جماعتى ، او را يافت بر كوه گوسپند ( 5 ) مىچرانيد ، ورودى عظيم بيامده بود ، و او آن گوسپندان ( 6 ) را دو دو بر گردن مىگرفت . و با اين كنار ( 7 ) مىآورد . چون طالوت او را بديد ، گفت : اين است لا شكّ ، اين كه بر بهايم ( 8 ) رحيم است ، بر مردمان رحيمتر باشد . او را پيش خواند و آن قرن بر سر او نهاد ، آن روغن در او بجوشيد و گرد سر او برگرديد مانند اكليلى . طالوت او را گفت : تو را افتد كه با جالوت كالزار ( 9 ) كنى و او را بكشى و از ملك من نيمه اى تو را باشد ؟ و دختر خود را به تو دهم . اگر آن ( 10 ) كه يك كافر را بكشد با حيات صاحب ملك نيمه ( 11 ) ملكش مىبرسد و دختر ، آن كس كه هزاران كافر را بكشت در حيات ارش دختر نرسد ( 12 ) و از پس وفات او ملك . داود گفت : بلى . طالوت گفت : از خويشتن هيچ يافته اى كه قوّت اين كار دارى ( 13 ) ؟ گفت : بلى ، وقتها شير بيايد و تعرّض گوسپند ( 14 ) من كند يا پلنگ يا گرگ ، من بگيرم ايشان را و دست در زفر ( 15 ) ايشان كنم و بر درّم و بيندازم .
--> ( 1 ) . مج ، مب ، مر : راست گير ، دب : راستيگير ، آج ، فق . راستگو . ( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر هرگز . ( 6 - 5 - 3 ) . دب ، آج ، فق ، مب ، مر : گوسفند . ( 4 ) . مج : اندكى . ( 7 ) . مج ، وز : كنارى . ( 8 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر چنين . ( 9 ) . مب : جنگ ، ديگر نسخه بدلها بجز لب : كارزار . ( 10 ) . مج ، وز ، دب ، آج ، لب كس . ( 11 ) . آج ، فق ، مب ، مر : ملكش يك نيمه . ( 12 ) . مب ، مر : برسد . ( 13 ) . مب كه با جالوت كارزار كنى . ( 14 ) . دب : گوسفند ، آج ، لب ، فق : گوسفندان . ( 15 ) . آج : زير .